تبليغاتX
-------¤***BEST FRIENDS***¤-------

زخمهاي عشق

 چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند. مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد.
پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم، اينها خراش هاي عشق مادرم هستند

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:25  توسط N.A.S   | 

 

 

بلا دور از جنابت خواجــــه پیشی!
شنیدم بعــــد از این بابا نمی‌شی!

گرفتند و شمــــــا را اختــه کردند
دکان عـــــــاشقی را تخته کردند

چه پیش آمد تو را یکباره پیشی!؟
چه می گویم چه پیشی و چه پیشی؟!

تو بودی فتحعلی شاه و به ناچار
شدی آغـــــــــــــا محمّدخان قاجار!

بمیـرم از برای آن سبیلــــــــــــت
برای جسم و جـــــان زخم و زیلت

نشو غمگین فدای اخم و تخمت
اگر اخته نمودندت به... هر حال!

لبت زین اختگـــــی پرخنده باشد
که خود"پیش" آمدی فرخنده باشد

چرا نفرین و اینســــان گریه زاری
دعایی کـــــــــن به جان شهرداری

همان بهتر در این عصـــــر گرانی
مجـــرد باشی و تنهـــــــا بمانی

چو شد از سر غم اهل و عیالت
شوی فارغ ز غصّه، خوش به حالت

زمانی که شدی عاری ز مردی
ز بند مشکلات آزاد گــــــــــردی

غم نــــــــــــــان و معــاش خانواده
توقّعهــــــــای یـــــــــــــــار پرافاده

ز عشق دلبری نـــاز و سه ساله(۱)
اضافـــه کــــــــار در سطــــــــل زباله

"فدایت گردم" و آی لاو یــــو"ها
ســـــــــــر دیوار، انواع میــــــــوها!

برای حفـظ او بـــــــا صــــد فلاکت
جدل بــا گربه‌هــــــــای بی‌نزاکت

برای شـــــــام فرزندان بیمــــــار
بسی سگ‌دو زدن در کــوی و بازار

اگــــــــــــر پایش بیفتد گاه دزدی
نه رسمی همچو ماها؛ روزمزدی!

میان بچه هــــــــای تخس و پر رو
به دام افتادن و خوردن ز هرســـو!

فرود سنگ روی پـــــــــــــا و کله
کتک خوردن ز قصــــــــاب محله

مگر یابی ز جـــــــایی استخوانی
سر سفـــــــــره گذاری تکّه نانی...

*

از آنســـــــو در غم مردی نزن زار
که دنیــا گشته از این جنس بیزار

ز مردان بر نمی خیزد بخـــــــاری
که افکندند مردی را به خـــــواری

زمانه پر ز نامردی است پیشی!
که از مـردی سبیلی ماند و ریشی

رها از آنچـــــه می دانیم و دانی 
برو لذت ببــــــــر از زندگـــــــانی!

 

(۱) در ادبیات گربه‌ها، معادل معشوق ۱۴ساله‌ی ماست!

                                                                             سعید سلیمانپور (بوالفضول ‌الشعرا)


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:27  توسط N.A.S   | 


 

حافظ شیرازی

اگـر آن تـرک  شیرازی بـه دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را


صائب تبریزی

اگـــر آن تـــرک شـیرازی  بـــه دست آرد  دل مـــــا را
بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را


شهریار تبریزی

اگـــــر آن تــــــرک  شیرازی  بـــه دست آرد دل مــــا را
بـــه خـــال هـنـدویـش بخـشم تــمــام  روح و اجـــزا را
هــر آنکس چـیز می بخشد بـه سـان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سـر و دسـت و تـن و پــا را به خــاک گور  می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شـیرازی کـــه بــرده  جـمله دلها را
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:19  توسط N.A.S   | 

 

روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون اینکه متوجه شود نامه را می فرستد. در این میان در گوشه ای دیگر از این کره ی خاکی، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه بازگشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر می رود تا ایمیل های خود را چک کند. اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را بر نقش زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده: همسر عزیزم

موضوع: من رسیدم می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آن ها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می آید می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الآن رسیدم و همه چیز را چک کردم. همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه. وای چه قدر اینجا گرمه!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:6  توسط N.A.S   | 



هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

 كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.

 گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم

 آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟!

 نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه

 دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره

 آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم.

 لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:54  توسط N.A.S   | 


مادرم هستي من ز هستي توست

تا هستم و هستي دارمت دوست





تولد نور چشم پیامبر حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مقدس مادر بر


تمام زنان ایران زمین مبارک باد.


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط N.A.S   | 

 

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاك

شاخه های شسته،باران خورده،پاك

آسمان آبی و ابر سپيد

برگ های سبز بيد

عطر نرگس،رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد


خلوت گرم كبوترهای مست

نرم نرمك می رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی پوشی بكام

باده رنگين نمی بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می كه می بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر كامی نگيريم از بهار

گر نكوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

مرحوم فریدون مشیری

 

براتون آرزوی سلامتی و موفقیت در این سال جدید می کنیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 14:49  توسط N.A.S   | 

 

 

فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !

در اينصورت كره زمين مانند فردي ۴۶ ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه
در سن ۴۲ سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.

اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن ۴۵ سالگي به چشم خود ديد و تقريبا ۸ ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .
در
اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 
۴ ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي ۴۶ ساله آورده است !!!
او طي ۴۰ دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و
نسل ۵۰۰ خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه ميكند !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:53  توسط N.A.S   | 

 

 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی ۶۰ دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که ۱۰۰  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

 

خنده داره؟ ...... نه   تاسف آوره.

 

نويسنده: احسان هادوی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:6  توسط N.A.S   | 

 

حکایت


روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي مي‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانواده‌اي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمه‌هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر.
- پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي‌کنند؟
- بله پدر، ديدم...
- بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟
- من ديدم که ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخري داريم که تا نيمه‌هاي باغمان طول دارد و آنان برکه‌اي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کرده‌ايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند؛ ايوان ما تا حياط جلوي خانه‌مان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي مي‌کنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نمي‌شود؛ ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت مي‌کنند، اما آنها خود به ديگران خدمت مي‌کنند؛ ما غذاي مصرفي‌مان را خريداري مي‌کنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد مي‌کنند؛ ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند.
آن پسر همچنان سخن مي‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود:
- متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:47  توسط N.A.S   |